تبليغاتX
داستان غم انگیز من
یک نفس ای پیک سحری،بر سر کویش کن گذری،گو که ز هجرش به فغانم،به فغانم...

ای که به عشقت زنده منم،گفتی از عشقت دم نزنم،من نتوانم،نتوانم،نتوانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:0  توسط سعید | 
بیا بسازیم قصر عشقو چون من از بازی خسته م...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:40  توسط سعید | 
نمیدونین چقد التماس کردم،حتی تصورش هم براتون سخته.بالاخره گفت باشه فعلا" جوری که تو میخوای برخورد میکنیم.ولی معلوم بود کاملا" از سر اجبار بود.الان به نظرتون من باید خوشحال باشم یا ناراحت؟! در صورتی هم که خودش مستقیما" گفت مجبورم قبول کنم و کار دیگه ای نمیتونم بکنم.دیگه دارم دیوونه میشم واقعا".این اصلا" اون چیزی نیست که من میخوام!! خدایا،رحم کن.

ولنتاینه فردا! همه خوشحال باشین واقعا"!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:0  توسط سعید | 
احساس خفگی میکنم
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:15  توسط سعید | 
دلم گرفته ای دوست،هوای گریه با من...

دلم گرفته،به اندازه ی تمام آدمایی که دوست دارن گریه کنن.هیچی ازم نمونده،سعید تموم شده.

کوهه که کوفتم شد رسما"،تو کوه که انقدر ناراحت بودم صدای همه رو دراوردم،اتفاقاتی هم اونجا افتاد که همه چیزو آباد کرد.

بعدشم که باهاش حرف زدم چنان حالمو گرفت که کل دنیا رو سرم خراب شد.آخرش هم برگشت گفت که مگه تو فرقی با بقیه داری که بخوام منم با تو متفاوت برخورد کنم؟! تو هم مث بقیه،فقط چون اون حرفا رو بهم میزنی منم مجبورم جوابتو بدم.کل قصر آرزوهام رو سرم خراب شد.هرچی که تا الان فکر کرده بودم،هرچی امید و آرزو داشتم همش رو سرم نیست و نابود شد.حالا دیگه چی کنم؟! قبلا" هرچی هم ناراحت بودم ته دلم یه امیدی بود،ته دلم یکی میگفت منتظر باش شاید اتفاقی بیفته.ولی الان دیگه واقعا" هیچی.هیچ کاری هم نمیتونم بکنم.

امروز دیگه بهش التماس هم کردم.ازش خواستم دلش به حالم بسوزه! ازش خواستم بهم ترحم کنه! اینجوریشو دیگه دیده بودین؟! خیلی التماسش کردم ولی فایده نداشت.همش میگفت نمیخواد ذهنشو درگیر اینجور مسائل کنه! ولی اینکه آدم ذهنش مشغول بشه کجا و اینکه زندگیشو پای این کار بذاره کجا.کی میخواد این وسط به من کمک کنه؟ اگه اون میگه نمیخوام خب دقیقا" همون اتفاقی میفته که اون میخواد ولی اگه من بگم میخوام باهاش باشم دیگه کو اون اتفاقی که من میخوام؟!

خیلی احساس تنهایی میکنم.هیچکس نیست که کمکم کنه.فقط خداست که مثل اینکه اونم گذاشته همه چیز جوری که اون میخواد پیش بره.کسی به فکر من نیست اینجا.خیلی تنهام،خیلی بیشتر از همیشه.کاش حداقل میتونستم کاری بکنم.کاری هم از دستم برنمیومد جز اینکه بگم باشه هرچی تو میخوای.به قول شاعر اون آهنگه که میگه:

باشه عیبی نداره تو خوش باشی ما هم خوشیم،اگه قسمت اینه که مال دل هم نباشیم

یا حافظ که میگه:

میان عاشق و معشوق فرق بسیار ایت،چو یار ناز نمیاید شما نیاز کنید

ولی اون ناز کرد و من نیاز،پس چرا هی بدتر شد؟ من که التماسش کردم،دیگه بیشتر از این چی؟!

الان داریم چت میکنیم.بهم میگه بیا همینم که هست تموم کنیم! خدایا من چی بگم؟!! یکی بیاد منو بفهمه و یه کاری بکنه برام.یکی بیاد توروخدا.

خدایا چرا اون نباید دوستم داشته باشه؟! چرا الان داره میگه من نمیتونم کاری بکنم و تو باید نظرت رو عوض کنی؟! مگه دیگه چه گناهی کردم که این سزاوارش باشه؟ یعنی اینقد بد بودم؟ خودم که فکر نمیکنم آنچنان کاری کرده باشم که لایق این همه عذاب باشه.خدایا بیشتر از توانم تحمل کردم تا الان هم.من باهاش حرف زدم چون اوضاع فعلی داشت دیوونم میکرد،اون رو هم نمیتونستم تحمل کنم چه برسه به این.

کی میخواد برای من کاری بکنه؟! خدایا اگه میخوای اینجوری معطلش کنی که من بیشتر عذاب بکشم لطفا" زودتر تمومش کن.تحمل ندارم،خدایا تمومش کن،تمومش کن،تمومش کن.

میخوام برم و گریه کنم هرچند میدونم گریه چیزی رو درست نمیکنه.ولی مگه کار دیگه ای هم از دستم بر میاد. باز هم به قول شاعر:

خیلی میخواستم که دستای تو همیشه مال من باشه،ولی بدون تو شبا فقط میکردم دائما" ناله

مــیخوام بشـینم و گریــه کنــم ولیکن فایـده نــداره،چون اینو میدونم که با تو بودن یه رویای محاله

 

من به پایان خودم نزدیکم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:55  توسط سعید | 
دوستان معذزت میخوام اگه نمیام اینجا و چیزی نمینویسم یا اینکه نمیام وبلاگاتون نظر بدم.باور کنین نامرد نیستم ولی حتی حوصله ی خودمو و این زندگی رو ندارم.اصلا" نمیتونم بیام و چسزس بنویسم.به بزرگواری خودتون ببخشید و بیاین اینجا نظر بدین.

 

نمیدونین چقدر سخته که آدم ناراحت باشه و نتونه هیچی بروز بده.دیگه میترسم به خودش هم بگم.هی بهش میگما ولی به قول خودش اونم ظرفیتی داره،تا کی هی بهش بگم این کارو بکن اون کارو بکن.ولی منم تحملم تموم شده دیگه.دیگه خیلی خیلی خسته ام.الان که دارم اینو مینویسم توی اوج خوشحالی با اونم،یعنی خیلی تو حرفام باهاش خودمو خوشحال نشون میدم ولی واقعا" اینجوری نیست.دیگه هروقتم دلم میگیره دیگه نمیخوام به اونم بگم ولی دیگه به کی بگم خدایا؟! همینجوریش هم که اینه وضعم،اون موقع دیگه چی میخواد بشه؟!

پس فردا احتمالا" با هم میریم کوه.البته فقط ما نیستیم.کلا" ۸ نفر میشیم.میدونم خوش میگذره ها ولی نمیدونم با چه رویی تو روش نگا کنم.البته این مدت خیلی دیدمش و خیلی هم با هم حرف زدیم ولی هربار میبینمش بازهم روم نمیکنه.آخه این دیگه چه جورشه خدایا.کاش اونقدی اوضاع خوب بود که دلم یکم آروم میشد ولی نیست.شاید فکر کنین خیلی پر توقعم که اینجوری میگم ولی راستش اصلا" نیست.تا جای من نباشین حرفامو نمیفهمین.

خیلی خیلی خسته م.خیلی اینو گفتم ولی هرروز بدتر میشم.خیلی دوست دارم هرچی زودتر تموم شه و برم.برم تا همه از دستم خلاص بشن.میدونم زیادیَم اینجا.نباید میبودم.

در سفرم...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:45  توسط سعید | 
من چی بگم؟ به کی بگم؟ حتی دیگه اونقدی رمق تو بدنم نمونده که بخوام عصبانی بشم.وای که اگه دوستم داشت...

کاش میتونیتم داد بزنم! کاش میشد عقده م رو سر یکی خالی کنم.ولی حیف عرضه ی این کار رو هم ندارم.

سعید ببین خودتو.ببین چی بودی چی شدی.خب در عوض چی بدست آوردی؟! هیچی هم آخه شد جواب؟!

هی سعید: محمد رو ببین،روزبه رو ببین،رضا رو ببین،رزاق رو ببین،مهران رو ببین،اون یکی روزبه روبی چی؟ بهرام رو چی میگی؟ هومن چی؟ محمد دومی،همین رفیق شفیقت سینا،ههه چقد زیادن! هی سعید، تو کجای کاری؟ چرا اینا اونجوری تو اینجوری؟ سعید! مرد و مشکل،اونا مرد نیستن!

حسرت نبرم به خواب آن مرداب،کارام درون دشت شب خفته ست

دریایم و نیسـت باکـم از تـوفـان،دریا همه عمر خوابش آشفته ست

ولی نه،دیگه تحمل ندارم.تو این چند روز منتظر اتفاقات خیلی خیلی خاص باشین.

تو که به بقیه نمیتونی چیزی بگی،هرچی میگی زود متهم میشی"خودخواه"!همش به خودخواهی متهمی ولی آیا کسی حقیقت رو میدونه؟! پس منتظر نباش کسی کاری برات بکنه.خودت دست به کار شو سعید! خودت که هستی،اگه به بقیه نمیتونی چیزی بگی خودت حیّ و حاضری! هر بلایی قراره بیاری سر خودت بیار! اینجوری دیگه کسی هم شاکی نیست! یه اتفاقاتی میفته این چند روزه،که هم تو راحت میشی از این بدبختی هم اون راحت میشه هم هیشکی ضرری نمیکنه.

آخه بدبخت خدا هم تو رو فراموش کرده،منتظر چی هستی،تموم کن این زندگی مزخرف رو؟!

-هیچی،آماده ام،آماده ی آماده....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 4:0  توسط سعید | 
جمع کنین بابا.تعطیل کنین این زندگی مزخرف رو
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:30  توسط سعید | 
 شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم كه چرا رفتی
نمی دانم چرا،شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی 
نمی دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد ....
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:0  توسط سعید | 
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن

 

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم،نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 2:40  توسط سعید |